خدا به یونس فرمان داد تا به نینوا برود و ساکنان آنجا را زنهار دهد که اگر روشهای شیطانی خود را تغییر ندهند، تنبیه خواهد شد. یونس از این ماموریت می گریزد زیرا می ترسد که مردم نینوا توبه کنند و خدا آنان را ببخشاید. او مردی است که بسیار به نظم و قانون مقید است، ولی از عشق بهره ای ندارد.
به هرحال، در ضمن فرار، در دهان ماهی فرو می رود؛ و این نشانی از حالت انزوا و زندانی شدن است که فقدان عشق و عدم احساس مسئولیت مشترک برای او به وجود آورده است. خدا او را نجات می دهد، و یونس به نینوا میرود. برای ساکنان آنجا همانطور که خدا دستور داده بود موعظه می کند و آنچه خود وی از آن می ترسید، اتفاق می افتد. مردم نینوا از گناهان خود توبه می کنند و خدا آنها را می بخشد و تصمیم می گیرد که شهرشان را نابود نکند. یونس به شدت مایوس و خشمگین می شود، او طالب اجرای " عدالت" است، نه عفو. سرانجام در زیر سایه درختی که خدا برای محافظت او از آفتاب رویانده بود، می آرامد. اما هنگامی که خدا آن را می پژمراند، یونس مایوس و عصبانی می شود و از خدا گله می کند. خدا جواب می دهد :" تو دلت برای تک درختی که زحمتش را نکشیده ای و پرورشش نداده ای می سوزد _ درختی که یک شبه بارور شد و یک شبه از بین رفت، پس چگونه من از نینوا، شهری بدان بزرگی که بیش از 120 هزار جمعیت دارد، با رمه و گله فراوان و با مردمی که هنوز دست راست و چپ خود را تشخیص نمی دهند، چشم بپوشم؟ "
+کتاب هنر عشق ورزیدن/ اریک فروم
برچسب:
نویسنده: کیان خوشنام